خرید بک لینک
بیا خاص باشیم بیا وسط یک جمع دوستانه چشم ها را گرد کنیم من ابروی راستم را که بالا انداختم تو چشمهایت را کمی غمگین کنی! و هیچ کس نداند که من پرسیده ام دورت بگردم؟؟ #حامد_نیازی پی نوشت:خدایا شکرت!

برچسب: نویسنده: کیان فدایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

دلم از آن عاشقانه های ناب میخواهدهمانها که مانند تنور نانوایی داغ استبه رنگ و روی دروغ بزک نشده و عشقش را تحریفی نیست دلم از آن عاشقیها میخواهد که ساعتها فقط نگاه کنیم تا چای قند پهلومان سرد شودو هر بار که از نو میریزیم یادمان برود ،نوشیدنش را دلم میخواهد خیال آسوده کنم در سرزمین آغوش یار ژولیتی باشم بدون مرگ رومئوشیرینی باشم به کام فرهادم دوست دارم در قصه عشقمانلیلی ، مجنونم باشم میدانمکه همیشه میان دلت می خواهدهافاصلهایست به اندازه اقیانوسها اما مطمئنم؛ که عشق آن فاصله را از میان برخواهد داشت...

برچسب: نویسنده: کیان فدایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

سی سالگی به بعد که عاشق شوی دیگر اسمش را نمی نویسی کف دستت ودورش قلب بکشی یا عکسش را بگذاری لای کتاب درسی ات وهی نگاهش کنی سی سالگی به بعد که عاشق شوی یک عصر جمعه ی زمستانی یک لیوان چای می ریزی می نشینی پشت پنجره و تمام شهر را در بارانی که نمی بارد با خیالش قدم می زنی ! روشنک شولی

برچسب: نویسنده: کیان فدایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

دلم را کوک کن لطفا،وقتی حسودی میکنموقتی میگویم کاش هیچکس تو را نمی دید!زمانی که هر رنگی به تنت میپاشی میگویم زیباست ها؛ولی این نه!عزیزم دلم را کوک کن...وقتی میگویم چقدر زیبایی و غمگین میشوموقتی عکس هایت را از شهر جمع میکنمزمانی که به نسیم میگویم عطرت را ببرد با خود از این حوالی!دلم را کوک کن...وقتی دستت را همه جا سفت میگیرموقتی به عاشقانه هایم هم چپ چپ نگاه میکنمزمانی که به خودم هم حسادتم میشود!دلم را کوک کن...با لبخند بیا نزدیکم؛با پیشانی ات لبم را ببوس و بگو:مال توام!چه بخواهی ،چه نخواهی!دل من ساده کوک میشود و تو خوب مرا بلدی...پس لطفا دلم را کوک کن! حامد نیازی

برچسب: نویسنده: کیان فدایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

تا وقتی من هستم،تو به هیچکس نیاز نداریدوستت داشته باشد ! من عوض تمام آدمهایی که هرروز از کنارت رد می شوند،با عجله،بی آنکه حتی تو را ببینند و شاید به تو تنه هم بزنند،دوستت دارم ! من جای کارگرهای ساختمان نیمه کاره ی توی کوچه تان دلم برایت لک می زند... جای همه آنهایی که تو را نمی شناسند،جای همه آنهایی که تو را میبینند،جای همه آنها که نمی بینند،من جای همه دوستت دارم ! من جای آنهایی که یک گوشه دیگر این دنیا زندگی میکنند و نمی دانندتو دقیقا "تمام دنیای منی" دوستت دارم ! من جای کودکی که نابینا متولد می شود،چشم می گردانم برای دیدنت !من عوض تمام آدمهای روی زمین دلم برایت تنگ می شود.من تنهای تنها،جای همه آنهایی که دوستت ندارند،می پرستمت ! "هیچکس"نمی تواند مثل من،این همه ساده،برای کسی دیوانگی کند... پی نوشت:تولدت مبارک..دوستت دارم..به جای همه متولدین سال...

برچسب: نویسنده: کیان فدایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

من حاضرم قسم بخورم اینقدر که من دوستت دارم ، تو خودت را دوست نداری باور نمیکنی؟ فکر کن صبح بیدار میشوی با خواب آلودگی آبی به صورتت میزنی ولی من به همین راحتی از صورتت نمیگذرم دیوانه اش میشوم گردی صورتت میشود دنیای من.. یا مثلا تو موهایت را خیلی معمولی شانه میزنی اما من اگر باشم غرق میشوم لابه لای عطر دیوانه کننده اش... فکر کن تو خیلی راحت عکس پروفایلت را حذف میکنی اما من هرشب قبل از خواب میبوسمش با او درد و دل میکنم نوازشش میکنم.اسمت را بگو که روزی هزار بار روی کاغذ مینویسی و عینِ خیالت هم نیست ولی خبر نداری بند دلم بند شده به اسمت که هر لحظه با دیدنش پاره میشود... یا اصلا همین ته ریشت را چرا نمیگویی؟ خیلی راحت یک ژیلت برمیداری و از ته میزنی شان من اما جان میدهم برایش...اما چه فایده آخر سر تو خودت را داری کنار خودت و من با این همه دوست داشتن ،نه... #سحر_رستگار

برچسب: نویسنده: کیان فدایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

یک زن گاهی قهر میکند نه برای اینکه نازش را بخری...
برای این قهر میکند که تو یادت بیافتد وقتی صدایش نیست, وقتی آن سکوت لعنتی میپیچد توی هزارتوی ذهنت, وقتی نمیخندد زندگی چیزی کم دارد,
وقتی عطر تنش را توی آغوشت حس نمیکنی چیزی کم است,
چیزی که همه چیز است, چیزی که زندگی کم دارد....

برچسب: نویسنده: کیان فدایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

ما زن ها درد های مشترکی داریم....همه یِ مـا یک روز دمِ یک مهمانیِ بزرگ لباسمان را گم کرده ایم، ناخنمان شکستـه و یک غم هایِ کوچکِ خانومانه ای دلمان را لرزانده است....همه یِ یک شب هایی را تا صبح گـریه کرده ایم و صبح "بد خوابیده ام" جوابِ تکراریِ همه یِ ما بوده به سوالِ "چـرا چشمهایت ورم کـرده است؟"...ما زن ها درد هایِ مشترکی داریم....همه یِ ما یک شب هایی را منتظر مـردی مانده ایم که حواسش هیـچ به بودنِ ما نبوده است....یک وقت هایی"تنهایم بگذار" هایی گفته ایم که از تهِ دلمان نبوده... اما واقعـا تنها گذاشته شدیم....همه یِ مارا یک روز مـردی، تویِ بدترین شرایط رها کـرده است....و مـا زورمان که به دنیا نرسیده است، فقـط موهایمان، این لعنتی هایِ اضافه را به قیچی تقدیم کرده ایم....ما زن ها درد هایِ مشترکی داریم....همه یِ ما یک روزی تصمیم گرفته ایم، به دوستانمان قول داده ایم که به "او"یِ بی وفایمان فکـر نکنیم....نزدیکانمان را تهدید کرده ایم حتی، که دیگر اسمش را جلویمان نیاورنـد بلکه دردهایمان کمی آرام بشود اما....ما زن ها دردهایِ مشترکِ زیادی داریم....چندمینش، شاید این است کـهمــردی که تمامِ زنانگـی

برچسب: نویسنده: کیان فدایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

عاشق زنی نشو که می داند؛که زیاد گوش می دهد، زنی که می نویسدﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻫﻴﺨﺘﻪ ﺍﺳﺖ.ﺍﻓﺴﻮﻧﮕﺮ، ﻭﻫﻢ ﺁﮔﯿﻦ، ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ! ﻋﺎﺷﻖ ﺯﻧﯽ ﻣﺸﻮ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺩﺍﺭﺩ.ﺑﻪ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﺩ؛ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﯾﺪﻥ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﺩ ﯾﺎ ﻣﯽﮔﺮﯾﺪﮐﻪ ﻗﺎﺩﺭ ﺍﺳﺖ ﺭﻭﺣﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺴﻢ ﺑﺪﻝ ﮐﻨﺪﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ،ﻋﺎﺷﻖ ﺷﻌﺮ ﺍﺳﺖ...ﻭ ﯾﺎ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﯾﮏ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺑﺎﯾﺴﺘﺪ ﻭ ﯾﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﺯﯾﺴﺘﻦﺑﺪﻭﻥ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ!ﻋﺎﺷﻖ ﺯﻧﯽ ﻣﺸﻮ ﮐﻪ ﻫُﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﻧﺎﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ. ﭘیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی؛چرا که وقتی عاشق زنی از این دست میشوی،چه با تو بماند یا نه،چه عاشق تو باشد یا نه، از اینگونه زنبازگشت به عقب،ممکن نیست!هرگز! #ﻣﺎﺭﺗﺎ_ﺭﯾﻮﺭﺍ_گاريدو

برچسب: نویسنده: کیان فدایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

میشود بغلم کنی؟؟محکم...از آنهایی که سرم چفت شود روی قلبت و حتی هوا هم بینمان نباشد...میشود بغلم کنی؟؟دلم تنگ است...برای بوی تنت،برای دستانت که دورم گره شودو برای حس امنیتی که آغوشت دارد...میشود بغلم کنی؟؟هیچ نگویی،فقط... بگذاری گریه کنم...و آرام در گوشم بگویی مگر من نباشم که اینجور گریه کنی میشود بغلم کنی؟؟تمام شهر میدانند از تو هم پنهان نیست،همین روزهاست که دلتنگی کاری دستم دهد...و در حسرت لمس دوباره ی آغوشتبرای همیشه بمانم...میشود بغلم کنی..؟؟

برچسب: نویسنده: کیان فدایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

صفحه بندی